این عکس رو دیدم .دلم نیومد شما نبینید. پ.ن :الان تو دلتون میگید با این عسل هم تو افساید با این نظر ها وپیشنهاد هایی که میده پ.ن:یادتون نره که من روی کمک همتون حساب میکنم عذر تقصیر اینجانب را به خاطر غیبت طولانی بپذیرید .میدونم خیلی هاتون لطف کردین وامدین ببینین من آپ کردم یا نه (ولی دماغتون سوخته )ببخشید جهت مزاح بود منظوری نداشتم لطف کردید اگه امدید من نبودیم .می دونید بعضی وقت ها سرم اینقدر گرم میشه که اصلا وبلاگم رو یادم میره.شرمنده اگه دوست خوبی نیستم.چند شب پیش رفتم با ماشین مثلا تعلیم رانندگی .هر وقت به من بگو راست ومستقیم برو که براتون عین اینه میرم وهیچ حرفی هم توش نیست اما امان از موقعی که بگن بپیچ یا دور بزن یا هر چیز دیگه .اومدم پیش اقامون کلاس بزارم بگم دست فرمونم خیلی خوب شده گفت می خوام برم بنزین بزنم گفتم بزار من بشینم .بلاخره بعد از اصرارمن قبول کرد که من بشینم .چشم شما روز بدنبینه .رفتیم پمپ بنزین نمیدونم روی پیشونیم نوشته شده بود تازه گواهینامه گرفته یا من اینجوری فکر می کردم همه یه جوری نگاهم می کردن . داشتیم بنزین میزدیم که این ماشین پراید عقبی شروع کرد به بوق زدن که سریع تر برو اینگار اون هم میدونست من تازه کارم می خواست هولم کنه.هی تو دلم گفتم اصلا هول نشی وی بعدش میگفتم نکنه خاموش کنی همه بهت بخندند.خلاصه تو همین فکرا بودم که سوییچ رو داد دستم وگفت برو .زدم دنده یک.ولی ماشین عقب رفت ونزدیک بود که بزنم به پراید که دستی رو کشید گفت داری چیکار میکنی .من که دیگه واقعا هول کرده بودم .بلاخره زدم دنده یک ولی یهو ماشین تک اف کشید ونزدیک بود بخوره به یه موتوری بیچاره خلاصه میدونم خدا بهم رحم کرد واگر نه یه بلایی سر من وماشین میومد حالا از اینها که بگذریم من درسته گواهینامه گرفتم اما هنوز که گواهینامم نیومده .دیگه واویلا. خلاصه به خیر گذشت ونه تنها دست فرمونم خوب نشده بلکه خیلی هم هول میکنم امروز امتحان ایین نامه داشتم وبا یک غلط ناقابل قبول شدم .بلاخره رفتیم سر امتحان تو شهری .بعد تقریبا یه نیم ساعتی معطل گروه قبلی که رفته بودن امتحان بدن شدیم و نوبت ما شد 4 تا ز خانم ها که یکیشون من باشم سوار ماشین شدیم .اول همه یه خانمی سوار شد گفت عجله داره ومیخواد زود تر امتحان بده .افسر گفت روشن کن وحرکت کن .ماشین رو روشن کرد وبه اصطلاح گذاشت دنده 1 ولی چون دنده خوب جانرفته بود ماشین شروع کرد به عقب عقب رفتن .آخه تقریبا خیابون یه کم شیب داشت.اینجوری شد که این پسر های خدا بگم چیکارشون کنه زدند زیر خنده ومسخره بازی .بیچاره خانمه کلی حول شده بود .دیگه کم کم کار این دنده عقبه داشت به جایی می رسید که من هم داشت خنده ام میگرفت.بلاخره افسره گفت خانم دنده جا نرفته .درست جاش بزن.خلاصه با سلام و صلوات راه افتادیم بعد از یه ده متری افسره گفت بپیچ تو این کوچه .رفتیم تو کوچه کوچه 3 الی 4 متری بود که گفت دور دو فرمانه بزن.اینقدر ماشین رفت جلویکه نزدیک بود بیافته تو جوب که افسره ترمز زد که ماشین تو جوب نیافته حالا اومدیم دنده عقب بگیریم که ماشین از پشت خرد به دیوار وافسره با عصبانیت گفت بیا پایین خانم .خانمه رفت پایین وما هم که به قولی گفتنی رب خود را یاد کردیم گفتیم دیگه این آقا افسره عصابش خورد شده الان همرو رد میکنه .نوبت به من بینوا رسید .گفتم خدا تو این کوچه تنگ چه طور ماشین رو جمع کنم .بلاخره با بدبختی از کوچه در امدیم .داشتیم به راه مستقیم ادامه میدادیم که افسر گفت پیش پیکان جلویی یه پارک دوبل برو .ما هم زرد کردیم .از بخت برگشته ما یه هو یه دوچرخه در امد جلوی ماشین .من اومدم ترمز بزنم .ماشین خاموش کرد هر لحظه منتظر بودم بگه برو پایین ردی .دیدم صداش در نیومد من هم با پرویی تمام ماشین رو دوباره روشن کردم و رفتم ولی الحق و الانصاف یه پارک دوبلی رفتم که کف کرده بود.دیدم یه نیم نگاهی بهم کرد گفت برو پایین .دلم یهو ریخت .......قبولی برو برای تشکیل پرونده .تو دلم تمونم پرنده ها آزاد شدن .اینقدر خوشحال شدم که نگو .نمی دونم چرا ولی انگار شاخ غول شکونده بودم .انگار مدال افتخار بهم داده بودن .سریع از ماشین پریدم بیرون گفتم نظرش عوض نشه و رفتم به سمت آموزشگاه ...... پ.ن:میدونم الان میگید مگه یه تصدیق چیه که این همه ذوق کردی .خوب دیگه ما هم دلمون به این چیزا خوشه دیگه خیلی وقته می خوام یه پست جدید راجبع این موضوع بنویسم.تا حالا شده به این فکر کنی که توزندگی چقدر مفید هستی؟ چقدر کارهای امروزت مثل دیروزت هست یا نه؟چقدر تو تمام زندگیت این چند دهه سالی که زندگی می کنی قابل پیش بینی هستی .می تونم بگم خیلی قابل پیش بینی هستی .اصلا هم مفید نیستی .بهت بر نخوره .منظور بدی ندارم .نه قصد توهین دارم نه ارشاد.دارم با ضمیر ناخود اگاه خودم صحبت می کنم.هر روز مثل روز قبل .هر روز کار های تکراری.هر روز حول اینکه امروز چی بخوریم .چی بپوشیم .کی بخوابیم.با کی بریم وخلاصه هزار تا سوالی که جواب هاشون اونقدر توزندگیمون مهم نیست ولی روز هامون رو بااین سوال های بی معنی هدر میدیم تا شب بشه وبخوابیم ودوبار صبح که میشه روز از نو روزی از نو وهمون کارهای هر روز رو دوباره انجام بدیم.به معنای تمام و کمال مثل یه آدم آهنی که هر روزش از قبل برنامه ریزی شده اون هم نه یه برنامه مفید یه برنامه ای که هیچ منفعتی نه برای خودت داره نه برای دیگران.حتما الان میگی خوب سر کار میرم کار مردم رو انجام میدم مفید هم که هستم ولی با جرات بهت میگم کار های تو رو یه ربات هم می تونه انجام بده میگی نه یه لحظه فکر کن.تا حال شده یه کتاب غیره درسی بخونی منظورم رمان نیست .حالا یه کمی علمی باشه دانستنی باشه و غیره تا حال یه لحظه حتی یه لحظه به فکر اختراع بودی .می دونم الان میگی وقت نمیکنی .خوب داری دروغ میگی .چطور وقت تفریح و پای ماهوره وتلویزیون رو داری اما وقت فکر کردن رو نداری.تا حالا شده یه جور دیگه ای باشی نه مثل هر روزت نه مثل دیروزت و تمام عمرت که گذشته و میگذره حداقل یه کم متفاوت باشی اختراع من که نشدم شما رو نمیدونم .می دونی فکر می کنم تفاوتی با انسانهای اولیه نداشته باشیم...... پ.ن :الان میگی حتما افسرده گی گرفتم.
![]()
امروز به وب یکی از بچه ها سر زدم .اسم وبش فیلم بود .بهترین فیلمی که تا حالا دیدید چی بوده؟اینقدر جذاب بوده که داستانش تو ذهنتون بمونه .من ۶ ماه پیش فیلمی رو دنبال می کردم که هنوز هم چشمم دنبالشه و هنوز منتظر قسمت های جدیدش هستم .دارم از سریال کمشدگان حرف می زنم .شاید توی تبلیغات با اسم لاست اسمشو شنیده باشید .این سریال اینقدر برام جذاب و دنبال کننده بود که گاهی وقت ها تا ۵ صبح میشستم پاش وتماشاش میکردم و صبح در محل کار چورت میزدم .سریالش یه جوری هست که واقعا ادم رو معتاد میکنه .البته تا حالا چند تا فیلم دیگه هم دیدیم که تو ذهنم مونده .یکیشون فیلم هنگ اور بود (البته این کلمه انگلیسی هست اما نشد اینجا انگلیسی بنویسمش .داستان واقعا جالب وخنده داری بود حتما ببینیدش .اگه فیلم خوبی تا حالا دیدید که به نظرتون خوب بوده بهم خبر بدید .نظر یادتون نره
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت
14:15 توسط عسل| |
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت
14:12 توسط عسل| |
بعضی وقتها که به وب این دوستان سر میزنم حسودیم میشه .آخه این همه مطلب رو از کجا میارید دوستان .من بینوا باید کلی به این دوگوله فشار بیارم .آخر هم مطلبی پیدا نمی کنم و وبم خالی میمونه .میگم بیاید یه کنسرسیوم (البته اگه درست گفته باشم)تشکیل بدیم .حداقل شاید این جوری یه مطلبی داشته باشم که بنویسم.مردم از بی مطلبی .میدونم بعضی ها هم ممکنه این مشکل رو داشته باشند .مثلا مسابق ای بزاریم .چه میدونم سوالات جذابی بذاریم و حالا غیره .هر چیز خوبی که به نظرتون میرسه منو در جریان بزارید.خوشحال میشم منو از این بی مطلبی در بیارید .منتظر تون هستم.
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت
9:22 توسط عسل| |
امشب بعد تقریبا چند هفته تصمیم گرفتم سری به وب بزنم .راستش بخوایید خواب نمیبرد ..بعد چند وقت هم که امدم می بینم دوستان لطف کردن و برا نظر گذاشتن واقعا ممنون که به یاد من هستید .نمی دونم تو این نصفه شب براتون چی بگم و از چی بنویسم.بی خوابی بدی زده به سرم اما هر چه قدر هم بد باشه باز باعث شد بعد از مدتها سری به دوستان بزنم وبه وبم بیام
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت
0:46 توسط عسل| |
سلا م سلام
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت
14:35 توسط عسل| |
نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت
19:54 توسط عسل| |
امروز امتحان داشتم وطبق معمول همیشه ......شدم.بابا ما راننده نمیشیم.که نمیشیم.البته تقصیر بعضی ها هم هست که ما را تعلیم رانندگی نمیبرند وماشین عزیز گرامیشان را دست اینجانب نمی دهند .نمی دونم این ماشین چرا اینقدر برای این آقایون عزیز است .واقعا چرا ....کاش ما رو هم قد این ماشین دوست داشتن.حالم گرفته است امروز .
نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت
21:9 توسط عسل| |
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت
12:7 توسط عسل| |
امروز جلسه رانندگی تو شهری داشتم .بعد از این همه که پارک دوبل رفتم وتمرین کردم بازم پارک دوبلم خرابه.اما یه چیزی امروز پیش امد که معلم بد اخلاق ما هم خندید .تو یه خیابون وایسادیم یه خیابونی که تقریبا مسطح بود فقط یکم شاید میلیمتری سر بایی بود .معلم کذایی گفت کلاج تا نصفه نگه دار بدون گاز وپا تو بزار رو ترمز وقتی در گیر شد کلاج پاتو از روی ترمز بر دار و گاز بده .بعد از انجام دادن این کار که کلی ما رو تحسین کرد ومن هم کلی به خودم ذوق کردم گفت خوب حالا اسم این چی بود .من هم که در ذوق بودم وراضی از خودم خیلی با اطمینان گفتم.حرکت در سربالایی.اینجا بود که یهو معلم کذایی زد زیر خنده وگفت که خوب شد این ایین نامه رو هم فهمیدم که به این میگن سربالایی
نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت
21:58 توسط عسل| |
اینقدر اعصابم خورده که اصلا حوصله نوشتن هم ندارم .امروز رفتم امتحان ایین نامه مقدماتی .از روی گرما وکلافه بودن دوتا سوال رو اشتباه زدم که درست بود دوتا سوال هم از روی اشتباه زدم ویه سوال هم که مدرس نازنین اشتباه توضیح داده بودن وبنده هم اشتباه متوجه شدم .در نتیجه ۵ تا سوال اشتباه ورد شدم .می خوام خودمو خفه کنم...حوصله ندارم ......تا بعد
نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت
18:47 توسط عسل| |


